جمعه 12 مرداد1386 (1:12 بعد از ظهر)
خيلي دلم گرفته
خيلي وقته از ته دل نخنديدم
نمي دونم چرا ...ولي دلم تنگ شده واسه ي اون دختر کوچولوي شيطون که هر کاري دلش مي خواست انجام ميداد و يه دعواي درست و حسابي باهاش مي کردند و بعد چند دقيقه مامان ميومد بقلش ميکرد .. بوسش ميکرد و مي گفت:
"عيبي نداره ديگه...گاهي اشتباه ميکني بايد متوجه بشي ..بابا اگه دعوات ميکنه دوست داره...." خلاصه همين جوري ادامه ميداد تا ناز و اداي من تموم شه...
ولي هيچ کدوم اينا ديگه اتفاق نمي افته و مثل يه آرزوي غير ممکن بايد تا آخر عمرم همراهم باشه.
از خودم بدم اومده ....
اخه چرا بزرگ ميشم ....چون شدم يه دختر 15 ساله همه يه جور ديگه بهم نگاه مي کنند..يه جور ديگه ازم انتظار دارن ...
آخه بابا به چه زبوني بگم از زندگي بزرگترا خوشم نمياد.....
دوست دارم برم سر يه کوه اينقدر داد بزنم که شايد يه نفر اون بالا بالاها ...توي آسمونا صدامو بشنوه ....
دوست دارم اينقدر گريه کنم که خدا خدا دلش برام بسوزه و منو دوباره متولد کنه..بهم بگه باشه دوباره زندگي کن ولي بدون
تو رو مي فرستم جايي که مردمش دلتو مي شکنند ...نکنه ناراحت بشي ..من هميشيه باهاتم ....به تو عشق ميدم تا اون مردمو دوست داشته باشي....بهت قلب ميدم تا عشقو توي اون جا بدي و به تو نويد آمدن مرگ رو ميدم تا بدني دوباره برمي گردي پيش خودم....
بهت تبریک میگم تا اخرشو خوندی....خیلیا وسطش میگن این چرت و پرتا چیه
بعد میرن تا از قافله ی جهانی شدن عقب نمونن!!!![]()




